وااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
.
.
.
.
مُهر یک شاعر یک لات یک نقاش یک شیاد یک نویسنده یک بیسواد یک روشنفکر یک کچل یک مودار
رد به رد نشسته بود همه یک جا
در دسته های هموفوبیا
روشنفکر همان گهی را خورد که بی سواد
و ضعیفه ی فیمنیست به اندازه ی ضعیفه ی قدیس…
.
.
.
.
دزدی ویژه، برای فربد
.
.
[ تن تو، سرزمین آتش است ، پسر... تن تو، گورستانی ست انتهای آتشکده ای دور که هیچ وقت خاموش نخواهد شد. و من... مبعوث شدم آن گاه که بر تنم انزال شدی به سان پیام اوری که قصه های درد ِ تو را خواهد گفت...
بگو پسر! جز چشم هایت، طاق ابرو هایت، پشت مژه هایت، توی سبد موهایت، لب هایت، ردیف ِ نا منظم دندان هایت، روی گردنت، بازو هایت، شانه هایت، گودی بین سینه هایت، زیر بغل هایت، لابه لای کرک ها و مو هایت ، تیزی نوک سینه هایت، حفره ی ناف ات و اطرافش، روی شیار کمرت، بین پشم های زیر شکمت، سفتی ِ لای پاهایت و روی زانو هایت... بگو ، چند تا گور دسته جمعی دیگر داری!؟
بگو هوش و حواس چند نفر را آن جا ها چال کرده ای؟
بگو، من را در کدام یک از این گور ها سربه نیست کرده ای؟
اصلا بگو چرا - حالا - این همه،هوس این را دارم که روی تک تک این گورها دراز بشوم و زار بزنم!؟
بگو! که من قیام کرده ام اینک، به برهنگی ِ مقدس ِ تمام اندام ِعاصیِ ات، ای پسر...]
.
.
—
فربد، این را من از کامنت امیدرضا در وبلاگ باربد، دزدیدم که بخوانی چون دنبال نوعی از گی-اروتیکا در کارهای دگرباشان نویسنده ی امروز ایران بودی.
الهام در بازی
داو اول < در کجای این ماجرای هندسی درونی باید زیست؟
آگاهی از امنیت و آزادی
Car nous sommes he sommes pas
چرا که ما در جایی هستیم که نیستیم
«پیر ژان ژو»
آیا آن زمان که جنسیت، رنگ های استعاره را باز می نمایاند؛ ما باز هم می توانیم و باید بر حقیقت جنسی پافشاری کنیم؟ آیا باید این استعاره را شدت بخشید؟ آیا قواعد گروه حاکم، باید و سزاوار است بر بازی ما – هر یک از ما – حکم فرما و توانا باشد؟ در هر صورت، هر زمان از این قواعد بهره گیریم؛ به آن ها جلا بخشیده ایم و به آن ها رسمیت داده ایم. و این گونه است پوسته ی خشکیده ی هر ماهیت برساخته. و این به ما – هر یک از ما – اجازه می دهد هر انسان را در هیئت پوسته اش ملاقات کنیم.
.
.
.
.
برای ورود به این بازی، نخست متنی را مبتنی بر تحلیل بازی یاد شده و پرسش مطرح در آن، آماده کرده بودم و قصدم این بود که متن را در el قرار دهم. و در نهایت در پی طرح و بسط بازی جدیدی بر آیم.
ولی با پی گیری جریان بازی از این عمل باز ماندم؛ واکنش سلبی، محافظه کارانه، و عقیم – به لحاظ استدلال منطقی – در برابر متن علی، از قرار دادن متن یاد شدهمنصرف م کرد گرچه امید داشتم متن هایی با رویکرد و زاویه ی برخورد متن علی – مخالف یا موافق! – راه را برای بحث جدی و درگیرانه باز کنند و پیش برند.
.
.
یقینن تعیین و تعریف مرزهای کلام، راهی به استقرار سرکوب گرانه و استعمار خواهانه ی تفکر ساخت گرا، به ما نشان می دهد؛ دری که ماهیت ش مفروض به قرینه ی شناسایی و تثبیت خود / دیگری است. که این فریضه، اصول بنیادین ساخت یقینی مرکز گرا را مشروعیت بخشیده و واجب الاجرا می خواند.
.
.
.
.
نمی دانم. .
آیا می توانم بد بین باشم؟ و آیا می توانم در پس این سوالی که بازی را جاری می کند؛ در پی یک استراتژی نظام مند یا بهتر است گفته شود نظامی گرا، باشم؟
مشتاق و مصر هستم تا شاید از این مجرا بتوانیم ظرفیت ها و محدودیت های چونین گفتمانی را استخراج کنیم.
و بد بینی من بیش از آن که به موارد ذکر شده در بالا بیاویزد؛ به نگاه و کنش نسبت به هویت جنسی و در پی آن مسائل منبعث از این رویکرد باز می گردد. چرا که این پدیدار هم مانند خیل عظیمی از مسائل مورد توجه ما – هر یک از ما به عنوان فردی حقیقی – گرفتار تظاهراتی سهل انگارانه، مصرفی، فاقد پشت گرمی اندیشگانیف و توده گرا شده است.
.
.
.
یا به قول دوست عزیز «گاستون بشلار» :
اما آیا وجودی که دری را می گشاید، همان وجودی است که در را می بندد؟
آیا . . . . . .؟
اردیبهشت ماه 1387
الهام ملک پور
شعر باربد شب
ثانیه ها
.
.
.
اينگونه نگاه کردنت به چه معناست؟
ما براي گذراندن ثانيه ها آمده ايم
ما براي فتح ثانيه ها آمده ايم
مرا فراموش مکن
من چهارچشمي تو را مي پايم
آيا مي خواهي با آن چنگال چشمهايم را در بياوري؟
نکند در غذايم سم ريخته باشي
ما فقط براي گذراندن ثانيه ها آمده ايم
ما فقط براي فتح ثانيه ها آمده ايم
تختخوابت را آماده کرده اي؟
چرا اين ملافه سرتاسر قرمز است؟
چه بلايي مي خواهي سر من بياوري؟
آيا کمربندت به اندازه کافي محکم هست؟
ما اينجا فقط براي گذراندن ثانيه ها آمده ايم
ما اينجا فقط براي فتح ثانيه ها آمده ايم
درخشش سفيد زير لباس هاي تو کورم نمي کند
تو هميشه در خانه ات تفنگ نگاه مي داري؟
اين کاردهاي ميوه خوري چرا اينقدر تيز است؟
مي دانستي من هميشه چاقو همراهم دارم؟
ناخنهايت را نشانم بده
تو گيتار مي زني يا …؟
ما امروز اينجا فقط براي گذراندن ثانيه ها آمده ايم
ما امروز اينجا فقط براي فتح ثانيه ها آمده ايم
اسم موسيقي دلخواهت چيست؟
مي دانستي من صداي بلندي براي فرياد زدن دارم؟
صداي موسيقي را چرا اينقدر زياد کرده اي؟
براي آنکه صداي معاشقه مان را کسي نشنود؟
ما تصادفاً امروز اينجا فقط براي گذراندن ثانيه ها آمده ايم
ما تصادفاً امروز اينجا فقط براي فتح ثانيه ها آمده ايم
يک ليوان آب ميوه بعد از آن همه فعاليت مي چسبد
چيزي که در اين آب ميوه نريخته اي؟
در را قفل نکرده اي؟
باور کنم که دارم مي روم؟
وقتي داري خداحافظي مي کني ، با دستانت گلويم را نخواهي فشرد؟
ثانيه ها گذر کرده اند
ما فتح شده ايم
من مي روم
آيا بايد باور کنم که اين ماشين مرا به خانه ام مي رساند؟
….
مهر 85
باربد - پسران قبیله
با زبان خود ارضا
درخت
مثل من
شاخه هاش را وا می کند
دستهام را وا می کنم
مثل چتر
برگهاش را می دهم به باد
برگهام را می دهد به باد
زیر نور چراغ سقف
چرخ/چرخ
.
دهن وا کرده تن ام یکی اینجا یکی اینجا یکی اینجای این طرف
دهن وا کرده روی تنه اش یکی اینجا یکی اینجا یکی اینجای این طرف
.
دستهام را ول می کنم روی کس هام
شاخه هاش را ول می کند روی کس هاش
.
برگ می ساید به برگ می ساید روی لبهاش
دست می سایم به دست می سایم روی لبهام
.
میوه های رسیده ی سر شاخه هاش را با سر شاخه اش فرو می کند توی کس های روی تنه اش
میوه های رسیده ی سرانگشت هام را با سرانگشتهام فرو می کنم
توی کس روی صورت ام
با انگشت ها و زبان گیج می کنم طعم تن ام را
طعم تن ام را گیج می کنم با انگشت ها و زبان
.
جلق می زند با میوه های رسیده با شاخه های فرو رفته توی کس های روی تنه اش
جلق می زنم با میوه های رسیده ی انگشت هام توی کس روی صورت ام
.
دست فرو می کنم توی چشمهام
دست فرو می کنم توی گونه هام
دست فرو می کنم توی موهام
دست می مالم روی پیشانی
با میوه های رسیده ی انگشت هام
مک می زنم به زبانم
مک می زنم به ولوله های توی گلو
ول می شوم
از زیر زبان تا زیر گلو
.
سرم ول می شود روی زانو
زانو ول می شود اینور
اینور
سرم ول می شود لای پاها
صورتم ول می شود لای پاهام
اینور
.
زبانم را فرو می کنم توی حلق لای پاهام
.
حالا من حرف می زنم زبان دارم اینجا
.
درخت شاخه ها را خم می کند تماشا می کند
یک غنچه وا شده
از لای خراش های تنه سر بیرون آورده
.
دست هام را خم می کنم تماشا می کنم
.
ساقی قهرمان
شب، روزِ مبهمی است، شقه اش کنید
گاهی یک زانو از یک زن بیشتر می زند
گاهی هیچکس نیستم
گاهی یک زن از یک زنده بیشتر می زند
گاهی هیچکس نیستم
گاهی گاه به گاه
گاهی اصلا اینجا نیستم
گاهی از تخم چشمت
گاهی از تخم بیرون نمی زنم
گاهی اگر نمی شده باشی
گاهی اصلا نیستم
گاهی می گویم از مچ ات بیرون بکشم
گاهی اصلا نمی گویاگایم
گاهی اینجا فردا صبح است
من مرده ام صدا ندارم
حالِ تو خود بخود چاک می خورد
دست هایت را دور این درخت شاخه شاخه می کنم
شاخ هایت را فرو می کنم زیر گلویم از دست می روم
شاخه هایت را می کشی از اینجا بیرون از اینجا بالا
تو شاخه هایت را می کشی از اینجا بالا
گاهی تو اصلا کی هستی؟ هستی؟ گاهی تو اصلا کی هستی؟ هستی؟
من؟ امشب. تو اصلا کی هستی هستی؟
امروز؟ با پیراهن تو از خواب می پرم می شوم از بیدارخواب و خوابزده و خوابالود و خوابدیده و خوابم پریده و خوابم نمی برد
….
فرض می کنیم اینجا سر سحر است. اوایل بهار. روزی از روزهای آخر هفته. باران می بارد جرجر. یا نرم نرم. از پشت شیشه تماشا می کنیم. فرض می کنیم می بارد باران. فرض می کنیم سر سحر است. اوایل بهار. فرض می کنیم ما از خواب بیدار شده ایم. فرض می کنیم همین امسال است. فرض می کنیم برمیگردی نگاه می کنی به من.
فرض می کنیم می گویی: کو باران. چرا نمی بارد.
فرض می کنیم می گویی، ملاحظه فرمودید؟ بارش نمی نماید این شبها باران شما
فرض می کنیم سرت را می برم پشت شیشه. می چسبانم به چشم ها. فرض می کنیم چشم ها می چسبند به شیشه
….
گاهی یک زن از یک شیشه بیشتر می چسبد به باران
گاهی دلم خشک می شود
ساقی قهرمان
خوابِ آغوش، پریده
شکل تن تو را گرفته ام از بس گرفته ام ات توی آغوش وقتی که انگار خوابیده ای چکار می کنی هیچکار. من، چوب ام. من از چوب ام. می گیرم ات توی آغوش، می چسبانم ات به تن ام. تن ام، خود خود من است، یا فرقی نیست بین من و تن و ام، یا من آمده ام تا زیر پوست تا پوست تو را بو کنم وقتی در آغوش منی که در آغوش ات گرفته ام وقتی تو هیچ نداری در آغوش و چوب شده ام از جنس صندلی. گیج می شوم از بس گیج ات دلم می خواهد بکنم هی این وقت ها که هی می گیری آغوش را به پوچ. من چوب ام، آدم که نیستم، اگر باشم هم از آن آغوش ها که نباید باشم نیستم، نمی مانم به آغوش.
شکل تن تو را گرفته ام. دراز . گود شده ام. جای شانه و کمرت فرو رفته توی تن ام. سرم جلو رفته تا دور گردنت. خم شده زانوهام پشت به پشت زانوهات. دستم افتاده روی دلت روی زیر سینه ات که بالاتر است از زیر شکمت که من دست نمی زنم. چرا بزنم؟
حالا مرا برمی دارند می گذارند آنجا، زیر روی طاقچه، چون شکل آغوش تو را گرفته ام، از چوب ام. تو رفته ای خیابان ها را تا ته بگردی ببینی ببری توی گلویت یک ساعت.
کف دست ات را می مالی دور گلویت. کف دست ات را می مالی. سرت را می مالی به پتو.
من، آغوش ام. از این جا که می روی بیرون شکل تن تو را گرفته ام از بس تن تو را گرفته ام. سرت را گرفته ام روی دل ام، زیر سینه که پستان هایش اند بیکار.
تو آنجایی. دیگر نمی بینم.
.
ساقی قهرمان
قبیلهی پسرهای در- به- در
.
.
.
قبیلهی ما فرق داشت؛ یک جور عجیبی بود. ناف قبیلهی ما را با در- به- دری بریده بودند.
ما پسر بودیم. گذشتهها را یادم نیست، یادم نیست چند نفر بودیم، بار اول کِـی بود، کجا، که همهمان دور هم جمع شدیم. خیلی هم فرق نمیکند حالا. آن اوایل هرچه بوده باید خوب بوده باشد و قشنگ؛ آن روزها احتمالا با بدنهای لخت و برنزهمان – که بعضی جاهاش را با چند تا برگ قایم میکردیم (میکردیم؟) – صبح زود میزدیم بیرون از غار، بیخیالانه، پی ِ شکار گراز، لای آفتاب گندمزارهای داغ یا که سایههای سرد درهها، و شبها مینشستیم احتمالا دور آتش کنار هم و صدای ترانههای اساطیری مان با لرزش سایهها و بوی گیاهان کوهی و نجوای موجودات عجیب و ناپیدایی که اوراد غریبی زمزمه میکردند قاطی میشد…
تاریخ قبیلهی ما همیشه در لحظههای پرشکوهی شکل گرفته که در آنها همدیگر را کشف میکردیم. مثلا پیش آمده که در کشاکش یک همآغوشی ِ تبدار یکهو تو را شناخته باشم که یکی از افراد قبیله باشی. یا جایی دیگر، توی دانشگاه، توی مهمانی، توی قطار… چه میدانم توی خیابان، پسری را دیده باشی و رگ آشنایی توی لب و چشمها. حتا شده که وبلاگی بخوانم و کم کم متوجه لایهی محوی بشوم پشت متن، که نشانهای از قبیلهی ما باشد…
فراموشی، نفرین ابدی قبیلهی ماست. و ما محکومیم به ناشناختگی. این روزها ما همدیگر را پیدا میکنیم گاهی، توی پسکوچه و پیاده رو، توی مهمانی و رختخواب و پارک و کلاس و اینترنت و اداره و کافه، و حرفهای ممنوعه میزنیم، نگاههای ممنوعه میکنیم، لذتهای ممنوعه میبریم.
ما اینجاییم، پرتاب شده به گوشههای شهر، بی اسم، بی رسم، بی رد و پی. زندگی ما در خیابانگردیها، دو نفریها و چندنفریها شبانهی اینترنتی، مکالمههای بی زمان، دور ِ همهای کشدار، و عشقبازیهای بیهوا معنی شده است.
ما همه پسریم.
.
… قبیلهی ما فرق دارد. ناف قبیلهی ما را با در- به- دری بریدهاند.
.
.
.
مهدی همزاد
الهام ملک پور - 3
همین که هست که ببینی واژه های لخت را من کر می شوم و صدا فریب می دهد از پیش.
دوباره ساقی؟ دوباره که چه؟ به کجا؟ چه قدر خوب می شد یه الهام دیگه بود و روی کارهای من می نوشت! خوب می شود حتمن من با او چای می خوردم و نمی ترسم که بگویم دوست دارم این دختر را مونولوگ های بی پایان با ویرجینی و سکس در زاویه ی یک آدم مثل فوکو. اصلن قابل تصور و تکرار نیست وقتی هر ذره به سمت پاد-ذره ی خودش حرکت می کنه تا با هم دست به انتحار بزنن من چه طور می تونم هم چونان و هم چونان به فوکو فکر کنم؟ هست که هست؟
و این جمله ها وقتی از ساقی بیرون می یاد؛ که دو اسب رو در فاصله ی زمانی بسیار کم از دست داده اون هم در زمانی که بازی رو با چینش مشهور به دو اسب شروع کرده. بلند می شه و از بالا به صفحه نگاه می کنه چرخی می زنه دور اتاق و با صدایی بی تفاوت می گه هست که هست و با حالت یه شوالیه نیم خیز می شه و یه خونه می ره جلو با پیاده ی d وقتی سرمقاله ی ساقی رو توی چراغ می خونم می تونم انتظار داشته باشم چونین چیزی رو توی وبلاگ ببینم اون جایی که ساقی با خودش حرف می زنه و منتظر هیچ دیالوگی نخواهد ماند درست همون جا ست که من دوست دارم مونولوگ م رو شروع کنم. و ببینی؟ و آیا این ها برای دیدن خود از بیرون است؟ اطمینان به حضور؟ اطمینان به چه؟
من دوست دارم در این باره حرف هایی بزنم. پرتاب یک تن. پرتاب یک شیء به سمت ماهیت خود وقتی تو دست از تبیین آن بر می داری وقتی دیگر فوکو می رود چرا که اسب هایش رفته اند و او هنوز . . . . . هنوز چه؟ چه قدر از انسان ها متنفر می شوم و از خودم بدم می آید وقتی می بینم به چیزی یا جایی چنگ می زنند.
برای چه؟
آقای فوکو بروید و پول صورت حساب را بپردازید من قهوه ام را تمام کرده ام و او نمی تواند کلاه ش را پیدا کند او نمی تواند نمی تواند نمی تواند و از کلاه او هیچ خرگوشی بیرون نمی آید نمی آید نخواهد آمد بیرون و هنوز چیزهایی برای گفتن دارد برای اثبات کردن و برقرار کردن مجرای فاهمه در مسیر هر گفتمان مقتدر. و من قهوه ام را تمام کرده ام.
این متن در 21 فوریه همین طور می آید بیرون من عصبانی ام و نمی دانم با آدم هایی که ایستادگی می کنند چه باید کرد نمی دانم ایستادگی با کیفیت همان چنگ زدن
و دوباره به جاده احتیاج دارم باید ترتیب یک سفر را بدهم و بتوانم کمی درباره ی میشل منصف باشم تا شاید بتواند کلاه ش را پیدا کند.
این به هیچ وجه مربوط به زمان نیست چرا که من در قرن های پیش تر حرف هایی بهتر را از دیگرانی خوانده ام نمی گویم که میشل فوکو از دید من حرف هایش چرند است به هیچ وجه من دوست ش دارم و پازل های فراوانی را با هم به پایان رسانده ایم در زمان لذت درک هر چیز در نقطه ی ایینی ولی ولی پایه ی فکری او برای ساخت این چیدمان استدلالی پایه ی مورد انتخاب من نیست و من سعی می کنم سویه های برساخته ی او را با توجه به مبنای خودم بازتعریف کنم و این گونه است که بر می گردم و به چشم هایش نگاه می کنم چیزی زیر پایم درست روی صندلی و بعد هم با شرمندگی می گویم ببخش کلاه ت رو خراب کردم و اون کلاه بیچاره و له شده رو تقدیم می کنم و می گویم یه نو ش رو برات می خرم قول می دم.
نگو که چیزی نا به سامان وجود نداره که اگر چونین بگی من می گم که داره و تو پنهان ش می کنی. من زیاد پاپیچ همه چی می شم درست در زمانی که حس می کنم دیگری دیگری نیست حس می کنم در یک تک گویی بی پایان به سر می برم آیا انگشت کردن در هر نقطه ی پنهان وجودی الهام فضولی و شیطنت محسوب خواهد شد؟ ولی الهام فقط می تونه هیمن طوری رفتار کنه مگه این که نمی دونم واقعن مگه این که چی!
یکی اومده هر چه پسته بوده رو از توی آجیلای من جمع کرده و من هر چه می گردم یه دونه پسته هم پیدا نمی کنم فقط بادام زمینی و نخود!! و من حالا باید چه کنم؟
زمانی که صدای یه بچه رو برای اولین بار مادرش می شنوه اون مادر در اون لحظه چه فکری می کنه؟ حتمن تو باید بدونی.
حس کردم تو یه جوری به من کمک کردی تا بتونم توی خیابان 67 باهات قدم بزنم و تو اون مه شاید بخوای حرف بزنی. اون جا دیگه حرف می زنی نگو که بهونه نمی یاری. شاید اصلن بهش فکر هم نکردی ولی گاهی آدما می ترسن از این که من توی اون خیابان می بینم شون و ازم می پرسن: خُب چی گفتم حالا؟
تو یه دختر خانم به نام سارا نمی شناسی که از ناحیه ی پا فلجه و Jazz می خونه توی ایران؟
دوباره دارم یکی رو اذیت می کنم.
چرا وولف سعی می کنه در حدود نیم قرن یکی از شخصیت هاش رو به حرف در بیاره تا مدام در هر مهمانی و در پایان هر مهمانی بگه: من می رسونم ت نل. و نل درست در همون زمان داره ردپای یه مونولوگ دیگه رو در ذهن ش دنبال می کنه و حتا به خودش زحمت هم نمی ده که جوابی به کیتی بده چون اصلن قرار نیست جوابی بده و قرار نبوده که شنیده باشه و کیتی مصرانه تکرار می کنه من ماشین دارم من ماشین آوردم در طی نیم قرن نل به یه کاغذ جوهر خشک کن فکر می کنه و سالی در همین زمان یک جمله رو تکرار می کنه هر زمان اسم رز رو از جایی به گوش ش می رسونن و اون پاهاش رو روی لبه ی صندلی یا مبل تکون می ده و مونولوگ های بی پایان خانم وولف تف می ندازه به صورت سقراط عزیز و سقراط می گه اون رو بیارین خواهش می کنم اون جام جاودانگی رو بیارین ولی وولف دوست داشتنی من، از ماندن می ترسه و این مونولوگ ها مدام و مدام به من سرایت می کنه. بله چیزی هست چیزهایی هست و من کلاه فوکو رو بهش پس می دم این طور بهتر به نظر می رسه.
. . . . . . . و چونین نگاهی من رو دچار اضطراب می کنه. نگاهی با سمت و سوی چشم های رنه مگریت که احتمالن آبی تیره ی طرفای خاکستری باید بوده باشند بله چشم هایی تقریبن به همین رنگ ولی چشم های ساقی می تونست زرد باشه زرد ژله ای براق و کوسه سرش رو با عظمت تکون می ده و می گه همین هست که هست حالا چی می گی؟
و مگریت با تمامی ناباوری ای که می تونه انتظارش رو داشته باشه که ازش در بیاد؛ به اطراف ش نگاه می کنه و می گه: خانوم! اون جا درست همون جا یه صندلی خالی هست. مایل نیستید بنشینید؟ ها ها. و من دوست دارم بخندم و بگم رنه! اون گیلاس هم درست روی همون میز که اون جا ست خالیه. آیا مایلید خورد بشه روی سر شما؟ و بعد؟
درست در زمانی که جاده ای تو رو ارضا نکنه و تب ت رو نخوابونه تو می تونی چه بکنی؟
من به حامد زنگ می زنم تا دو چیز رو برام آماده کنه. اول یه تفنگ و دوم ماشین باباش.
تو اگه یه زمان بیای خیابان 67 فکر می کنی چی بخوای بگی؟ آدما اون جا حرفای عجیبی می زنن. نه عجیب. شاید جالب توجه شاید بی واسطه.
مثلن آلبرت اون جا عالیه یا هر وقت خیلی ناراحت ام دوست م رضا اون جا ست باهاش می رم یه قهوه خونه ی عجیب و در باره ی هیچ چیز صحبت یا دعوا نمی کنیم یه بارونی بلند قهوه ای می پوشه و من سرم رو می ذارم روی شونه ش و حس می کنم همه چیز آرومه. یا خیلیای دیگه ولی یکی هست که من هیچ زمان نمی بینم ش نه توی خواب و نه توی بیداری. یکی هست. ویولت هست. ولی من از بودن ش راضی ام شاید یه زمان دیگه این من رو راضی نکنه ولی الان راضی ام.
آن نامه را به چه زبانی خواهی نوشت؟
چه قدر فوران!!! چه قدر؟ کوسه دهان ش رو باز می کنه و می بنده و همین کافیه آرواره ها به حرکت در میاد و رو می کنه به رنه و می گه: شما خسته هستید؟ میل دارید بنشینید؟ می تویند بنشینید. بنشینید و به اون گیلاس خالی نگاه کنید. و دور می شه و می ره.
به هر زبان
هر زبان که مایلید
پنج شنبه 2 اسفند ماه 1386
el
بابک سلیمی زاده و آرشام پارسی
این گفتگو در چراغ شماره 39، آپریل 2008 منتشر شده است.
گفتگو با بابک سلیمی زاده
آرشام پارسی
بر خلاف عادت معمول که گفتگو کننده توضیح و معرفی ای از شخص گفتگوشونده می نویسد، به عنوان اولین سئوال می پرسم:
بابک سلیمی زاده را چطور به خواننده های چراغ معرفی می کنید؟
ـ شاعر
بابک سلیمی زاده حقوق بشر را چگونه تعریف می کند؟
معمولا از حقوق بشر به عنوان “حق برخوردارى هر انسان از . . .” ياد مى كنند. اما آيا “حق برخوردارى از. . .” به معناى “قدرت برخوردارى از. . .” نيز هست؟ ما در اين مورد موضعى مشخص داريم. ما در مقابل نه مساله ى حق، كه مساله ى حقانيت را پيش مى كشيم كه هم حق برخوردارى ماست و هم قدرت آن. بعنوان مثال از نظر اقتصادى اگر هر انسانى می بایست از حق برخوردارى از منافع اقتصادى كار خود برخوردار باشد، در جوامع ليبراليستى كه مدافع منطق سرمايه دارانه ى بازار آزاد هستند، درست است كه يك كارگر از حق برخوردارى از منافع اقتصادى كار خود برخوردار است اما آيا با وجود منطق تبعيض آميز بازار آزاد، او از قدرت برخوردارى هم برخوردار هست؟ از منطق بازار آزاد چه حقى عايد او مى شود؟ يا بعنوان مثال آيا در “آزادى بيان” چيزى در خود بيان آزاد هست؟ اين پرسش هاى كلى شايد نشان دهد كه چرا من به قدرت برخوردارى مى انديشم و نه به حق برخوردارى، و بهمين دليل تعريف حقوق بشر براى من تا حدى بى معنى ست. چون نمى دانم از حقوق چه كسى دارد صحبت مى شود، و تازه آن كسى كه بايد اين حقوق را برآورده كند كيست؟
به نظر شما چطور می توان از “قدرت برخورداری حق” برخوردار بود و داشتن این قدرت در گرو چه مسائلی می باشد؟
مشخص است، داشتن اين قدرت در گرو تسخير اين قدرت است. تفاوت زيادى هست ميان اعتراض به مثابه رساندن صداى خود به قدرت، و اعتراض به مثابه تسخير قدرت. يك مثال مى زنم، جنبش بورژوايى زنان فكر مى كند براى اينكه خودش را ثابت كند بايد محق بودنش را به پدر يا دولت نشان بدهد. مثلا مى گويد چون من نيمى از جمعيت ايران هستم پس بايد از حقوقى برابر با آن نيمه ى ديگر (مردان) برخوردار باشم. يعنى اول سعى مى كند اكثريت بودن خود را ثابت كند ( و يك ميليون امضا هم جمع كند) تا سپس از اين طريق محق بودن خود را ثابت كند. طبق اين منطق مسخره، يحتمل چون همجنسگرايان اكثريت جامعه را تشكيل نمى دهند پس هيچ حقى هم ندارند ! به جاى اين خاله بازى ها ما بايد به اين نكته باور داشته باشيم كه ما اقليتى نيستيم كه مى خواهد اكثريت بشود. اقليت يك ماشين ميل گر است كه نه در پى اثبات مشروعيت خود، كه در پى تسخير موقعيت ها پيش مى رود. ما آكسيون برگزار مى كنيم اما نه براى اينكه خواسته هايمان را بگوييم، بل براى اينكه ويروسهايمان را سرايت دهيم.
در شرایطی مثل شرایط جامعه ی دگرباشان جنسی ایرانی که هیچ حقی برایشان به رسمیت شناخته نمی شود و بالطبع قدرت برخورداری از آن هم معنا پیدا نخواهد کرد تکلیف چه خواهد بود؟
اجازه بدهيد ابتدا در مورد نحوه اى كه من همجنسگرايى را مى انديشم توضيحى بدهم و سپس در اين مورد كه “تكليف چه خواهد بود” صحبت کنم. به نظر من دگرباشى و همجنسگرايى در شرايط فعلى ايران تنها مسئله اى مربوط به تمايل جنسى نبايد باشد. بايد آن را با مسئله ى تمايل فكرى ادغام كرد. همجنسگرايى نمونه ى كامل گفتگوى اقليتى ست. در گفتگوى اكثريت همواره “دخول” در كار است. يعنى قرار است دو طرف با هم يكى شوند. مثل رابطه ى جنسى دگر جنسگرايانه كه دخول در آن به معناى يكى شدن دو جنس است. اما آن چيزى كه من حقيقتا “گفتگو” و مكالمه مى نامم ماهيتى همجنسگرايانه دارد ـ يعنى دخول و يكى شدنى در كار نيست. بخصوص در نمونه ى عالى آن يعنى “لزبينيسم”. و يا حتى در مثالى كه هميشه زده ام يعنى مارلون براندو در فيلم آخرين تانگو در پاريس كه به معشوقه اش مى گويد “بيا عشقبازى كنيم بدون اينكه با هم تماس داشته باشيم”. چنين سكسى نمونه ى كامل گفتگوى بدنهاست و نه دخول و يكى شدن آنها طبق گفتمان دگرجنسگرايانه. تركيب اين بدنها تركيبى ماشينى ست، همچون جفت شدن ماشينهاى ميل گر با يكديگر، نه همچون دخولى دگر جنسگرايانه كه سازنده ى “خانواده ى مقدس” است. صداى فرايند توليدى اين ماشين هاى ميل گر همان جرقه ى حاصل از برخورد كون هاى دو پارتنر است. اين صداى توليد ماشينهاى ميل گر ماست. اين دقيقا همان چيزى ست كه من “زبان فاقد جنسيت” مى نامم. يعنى زبانى كه حاصل همين صداها و جرقه هاست. در شعر، اين زبان دقيقا در جايى اتفاق مى افتد كه تو ديگر در شعر نيستى. گفتگو با كسى كه هم جنس گفتگوى توست. اين سازنده ى نوشتار اقليت است. يعنى از نظر من، نوشتار اقليت نوشتارى همجنسگراست. وقتى مى گويم كه من يك همجنسگرا هستم چنين منظورى دارم. من دقيقا در آنجايى همجنسگرا هستم كه شاعر نيستم، يعنى چيزى فراتر از شعر هستم. و زبانم را صدايى حاصل از جرقه هاى ماشينهاى ميل تشكيل مى دهد. چيزى شبيه يک صوت يا يک آوا . تركيب و گفتگوى اصوات . چنين آوايى برخلاف گفته ى ژاک لكان ديگر آوايى نيست كه ما با آن “ديگرى” را به خود فرا مى خوانيم . آواى حاصل از توليد ماشينهاى ميل گر، صدا زدن ديگرى نيست . زوزه كشيدن هاى “قاضى شربر” نه صدا زدن ديگرى بزرگ، بل صداها و آواهاى ناشى از فرایند تولیدی “ماشين زن شدن” او بود (قاضى شربر كسى بود كه خود را زنِ خدا مى دانست ) .
بسيار خب، اما چگونه همجنسگرايان (با تعريفى كه از آنان ارائه كردم) مى توانند قدرت برخوردارى از حقوق خود را بدست آورند؟ اولا به من بگوييد حق چه كسى در ايران به رسميت شناخته مى شود كه حق يک همجنسگرا بشود؟ دوما مساله ى من مساله ى اقليت هاست، كه اقليتهاى جنسى هم جزئى از آن هستند . در نظر من تمام گروههاى اقليتى اعم از اقليتهاى جنسى، اقليتهاى فكرى، زنان، كارگران، و دانشجويان همچون ماشين هاى كوچك ميل گرى هستند كه با جفت شدن به هم، ماشين بزرگى را تشكيل مى دهند . اين ماشين بزرگ بى شک يک ماشين انقلابى ست . اقليتهاى جنسى به طور اخص، مى توانند نه همچون يك اقليت جنسى كه خواسته هايش را به پدرـ دولت مى گويد تا او برآورده شان كند، بلكه همچون ماشين كوچک شيزوفرن (به قول دلوز) عمل كند كه براى ساخت ماشين بزرگ كه ماهيتى انقلابى دارد با ماشينهاى كوچک ديگر جفت مى شود . اين پيشنهادى ست مشخص ، اين پيشنهاد مى گويد هيچ پدرى وجود ندارد كه براى احقاق حق دگرباشانه تان به او مراجعه كنيد. قرار نيست خواسته هاى شما همان رساندن صداى شما به قدرت باشد و همچون دعا و نيايشى خطاب به خدايان جامعه ى طبقاتى عمل كند. در كتاب هنر مسلح نيز به اين موضوع پرداخته ايم كه اقليت قرار نيست خواسته هايش را بگويد تا جزئى از نمايش موجود شود، بل قرار است “موقعيت ها را تسخير كند”. قدرت شما (دگرباشان جنسى) در موقعيت هايى خواهد بود كه تسخير مى كنيد نه در رساندن صداى اعتراض تان به قدرت. بطور مشخص من روزى را آرزو مى كنم كه بتوانم نه از همجنسگرايان، كه از “جنبش همجنسگرايان” كه بى شک جنبشى “آلوده” به تمام معناى اين كلمه خواهد بود صحبت كنم . يعنى از ماشين ميل گرى كه با ماشينهاى ديگر (جنبش زنان، كارگران، دانشجويان) جفت مى شود . اينگونه مى توان يك ماشين آلوده و آلوده كننده ساخت كه تشكيل شده است از “جمعيت ابژه هاى آلوده” . در غير اين صورت دگرباشان جنسى هيچگاه از قدرت برخوردارى از حق خود برخوردار نخواهند بود و اگر هم از حق خود برخوردار شوند تنها جزئى از نمايش موجود خواهند بود . انديشه ى همجنسگرا نه آنجا كه جزئى از گفتمان موجود مى شود، بل دقيقا آنجايى كه جزئى از آن نمى شود براى من معنا دارد .
بابک عزیز، مى گويى “همجنسگرایان، (با تعریفی که از آنان ارائه کردم) چگونه می توانند قدرت برخورداری از حقوق خود را به دست آورند؟ اولا به من بگویید حق چه کسی در ایران به رسمیت شناخته…“
می خواستم بگویم کاملا درست و بجا است که شما، بعنوان شاعر- نویسنده، تعریفی از همجنسگرایان ارائه بدهید که در چارچوب تئوری کاملا جا بیفتد، اما من، به عنوان یک همجنسگرا، و بنیانگذار یک سازمان دفاع از حقوق همجنسگرایان، از همجنسگرایانی حرف می زنم که تعریفشان را خودشان داده اند، یعنی نمی شود برایشان تعریفی بیرون واقعیت وجودی شان داد. به همین دلیل هم، نمی توانند صبر کنند تا تمام این ماشین قطعاتش جفت شوند و آماده ی حرکت شود. آیا کنکاش های تئوریک شما، کمکی روشنگرانه به جامعه ی همجنسگرای ایران هست؟ می پرسم چون علاقمندم بدانم راههایی که مبارزه ی اجتماعی ما را به مبارزه ی شما نزدیک می کند کدام ها هستند. علاقمند به کشف امکان کمک گیری از شعر شما در تنظیم روزهای آینده ی جامعه هستم.
سوال خوبى مطرح كرديد. البته من اين سوال شما را تفكيک تئوری و عمل مى دانم. و طبق اين تفكيک، شما از من مى پرسيد ” آیا کنکاش های تئوریک شما، کمکی روشنگرانه به جامعه ی همجنسگرای ایران هست؟” . من در اين مورد تنها مى توانم بگويم كه “هيچ كمكى از من ساخته نيست!” . يعنى هيچ تئوری اى ندارم كه آن را بكار ببنديد. آنچه من گفتم “تئوری اى درباره ى همجنسگرايى” نيست، بلكه خود سخن همجنسگرايانه است. در سراسر تاريخ، چسبيدن به تئوری همواره ايده اى اصلاح طلبانه بوده است. اصلاح طلبان دانشجويان را به “دانستن” و “اندوختن دانش”(اعم از دانش سياسى و غيره) دعوت مى كردند و نه به “رهايى” . اما ديديم كه اعتراض عملى كوچكى از طرف دانشجويان (در سال 7
كافى بود تا شكنندگى اين ايده را نشان دهد و مشروعيت آن را از ميان ببرد. از آن زمان، روز به روز راديكاليته ى جنبش دانشجويى بيشتر شد. هرچه اين راديكاليته بيشتر شود، مشروعيت تئوری هاى محض كمتر مى شود. بعنوان مثال نظريه ى انتقادى از نوع وطنى كه نمايندگان شناخته شده اى دارد، درباره ى حركت اخير جنبش چپ دانشجويى و دستگيرى گسترده ى فعالين آن كوچكترين حرفى براى گفتن نداشت. نه اينكه حرفى نزند، بلكه اصلا حرفى نداشت براى زدن. مى خواهم بگويم آنچه من انجام مى دهم “كنكاش هاى تئوریک ” نيست، بلكه به قول دلوز “كثرت اجزايى ست در درون انديشه كه هم تئوریک اند و هم عملى”. من كارى به اين ندارم كه همجنسگرايان تعريفى از خودشان دارند يا نه، اين مساله ى من نيست، وقتى از من سوال مى كنيد كه آنها چگونه مى توانند به قدرت برخوردارى از حق خود برسند، مى گويم با تبديل شدن به “جنبش همجنسگرايان” و جفت شدن با “جنبش آلودگى”. يعنى حركت همراه با جنبشهاى ديگر مثل كارگران، دانشجويان،زنان و غيره. در قدم اول يک اشكال وجود دارد، اينكه شما همواره در صدد رسيدن به يك “هويت” دگرباش بوده ايد، در حاليكه يک جنبش بر هويت اجزايش تكيه نمى كند، بلكه بر اجزايش به مثابه “ابژه هاى آلوده” تكيه مى كند. اين را مى توان در تفاوت سيستم بازيگرى استانيسلاوسكى و تئاتر بيومكانيک ماير هولد نيز مشاهده كرد. همانطور كه مى دانيد استانيسلاوسكى بر يكى شدن بازيگر با نقش يا به نوعى بر تطبيق هويت آن دو تاكيد داشت، در حاليكه ماير هولد به هر بازيگر به چشم يک “ماشين ِ بازى” نگاه مى كرد. اين ماشين بازى نه در جهت يک “هويت انقلابى”، “هويت دگرباش” يا “هويت دانشجويى” بلكه در جهت “اراده به رهايى” حركت مى كند. يعنى حركت كاملا متفاوت است. تئورى و عمل هر دو مى توانند كنشى بيومكانيک باشند، حرکت محور و جنبش محور باشند. و حتى در درون خودشان از كثرت تئورى ها و اعمال (و كنش هاى بيومكانيک آنها) برخوردار باشند . بله، ما در ايران پديده ى همجنسگرايى داريم، اما همجنسگرايى همچون يك پديده ى اجتماعى نداريم. تا وقتى شما بر يك “هويت همجنسگرا” تاكيد كنيد، بيشتر به قدرت كمک كرده ايد، چرا كه قدرت مى تواند بيشتر آن را به رسميت نشناسد ! هچون تحكيم وحدتى ها و ليبرال ها كه هرچه بيشتر بر حقوق بشر و آزادى بيان تاكيد مى كنند، جمهورى اسلامى بيشتر آن را رعايت نمى كند. بنابراين بازار ليبرال ها هميشه داغ است، چون رژيم ناقض هميشگى حقوق بشر و آزادى بيان بوده و هست و خواهد بود. در مقابل، تئوری ما در صدد انتقاد از قدرت نيست، بلكه در صدد تسخير قدرت است. بنابراين ديگر ما سوال نمى كنيم كه اين تئورى چه مى گويد، ما مى پرسيم اين تئورى چكار مى كند و تا بدين وسيله دريابيم كه چه مى گويد. امروز همه مى دانند كه تئورى “هنر مسلح” چكار مى كند و از اين طريق مى فهمند كه چيست و چه مى گويد (اين مخالف دوگانه ى تئورى و عمل و “بكار بستن” تئورى است، چون در اينجا كنش در خود تئورى قرار دارد و خود تئورى چيزى نيست جز كنش) . بنابراين تكرار مى كنم كه انقلابى بودن خودش متضاد است با هويت دار بودن . پس در جواب سوال شما بايد بگويم، اولين راهى كه مبارزه ى شما را به مبارزه ى ما (چرا بايد اين دو را از هم جدا كرد؟!) پيوند مى دهد همين دست كشيدن از تاكيد بر يک “هويت”، و جفت شدن با ماشين هاى ديگر انقلابى ست . يعنى راديكال سازى همجنسگرايى.
ببینید، مسأله ای که خود من در این چند ساله با آن روبرو بوده ام، در میان اجتماع، دقیقا در میان اجتماع، این است که همجنسگرایان، هم دانشجو بوده اند، هم استاد، هم کارگر بوده اند هم کارفرما، هم زن بوده اند هم مرد هم پدر بوده اند هم مادر و هم فرزند. مشکل من این بوده که چگونه ویژگی همجنسگرایی را، که تمام این افراد را با حقوق اجتماعی متفاوت شان، زیر یک چتر می کشاند و همه را با هم تبدیل می کند به شهروند زیرزمینی، به طوری در مرکز موضوع قرار بدهم که دست یابی به حق حیات همراه با آزادی بیان یا حقوق صنفی با هم باشد و مثلا این مورد جالب پیش نیاید که حقوق صنفی داده بشود به جنبش کارگری اما حق حیات به کارگر همجنسگرا داده نشود که دیگر آن حقوق صنفی هم فایده ای نداشته باشد. آقای سلیمی زاده در واقع در این فرصتی که به دست آورده ام مایلم به شما، به عنوان نماینده ی جنبش روشنفکری در ایران بگویم که مردم ما، بیرون از صفحه های کتاب، با مشکلات ملموسی روبرو هستند. شاید اگر جنبش دانشجویی به این مشکلات ملموس نگاه دقیق تری بیندازد و تحلیل شرایط اجتماعی را هم در کنار تحلیل تئوری بگنجاند، خوب باشد. البته من به اندازه ی کافی از تاریخچه ی جنبش دانشجویی در کشورمان اطلاع ندارم.
آرشام عزيز، من فكر مى كنم وظيفه ى روشنفكر اين نيست كه “مشكلات ملموس” مردم را حل كند يا براى آن پيشنهاد بدهد. هر روشنفكرى هم كه چنين ادعايى داشته اتاقى در رياكارى براى خود اجاره كرده است. روزگارى بود كه در ايران روشنفكر سرآمد جنبش مردمى و هدايت كننده ى آن بود. امروز قضيه برعكس است : نه كسى به حرف روشنفكران گوش مى دهد و نه روشنفكران به حرف هم گوش مى دهند. در واقع امروز هم “مردم” و هم “روشنفكر” موجوداتی خیالی هستند. اينها چه كسانى هستند؟ همه ادعا مى كنند كه حرف “مردم” را مى زنند، اما اين موجود خيالى کیست؟ اتفاقا اين جنبش چپ دانشجويى (نه جنيش دانشجويى به طور كل) بود كه براى نخستين بار انگشت روى زندگى واقعى انسانها گذاشت ـ ما از دوگانه ى مردم / روشنفكر فراتر رفته ايم و انسانى ديگر را پيش كشيده ايم: يك آكتور را. يعنى يك موقعيت شناس و يك مكان شناس را. آكتورى كه يك كنش بيومكانيک انجام مى دهد. نه كنشى كه به او به عنوان يک “دانشجو” هويت ببخشد، بل كنشى كه او را به يك ماشين كنش گر تبديل كند. به بدنی در حرکت مداوم. كجاى اين حرفها مربوط به صفحات كتاب است؟ آيا آكسيون 13 آذر در صفحات كتاب اتفاق افتاد؟ آيا رفقاى ما الان در صفحات كتاب زندانى شده اند؟! تنها خواست آنها چه بود؟ جز اين بود كه زندگى اى ديگر براى شهرى ديگر مى خواستند؟ چطور است كه اين موجود خيالى (مردم) مطالبات “ملموس”ى دارد؟ وظيفه ى ما اين نيست كه به مطالبات ملموس اين موجود خيالى بيانديشيم، بلكه اين است كه اين موجود خيالى را از خيالى بودن خودش رها كنيم.
ما ادعا مى كنيم كه مازاد فرهنگ، هنر و انديشه ى موجود هستيم، پس چطور مى توانيم ادعا كنيم كه در عين حال “هدايت كننده” و “نماينده”ى آن هم هستيم؟ نه، من نماينده ى جنبش روشنفكرى در ايران نيستم، اما مى توانم نماينده ى مازاد آن باشم.
اما سوال بعدی من، “جنبش آلودگی” است، که حدس می زنم معنایش آن باشد که جنبش به لایه های گوناگون جامعه سرایت کند. این جنبشی که قرار است یا خوب است به همه ی لایه های جامعه سرایت کند، مطالباتش چیست؟ البته اگر بگویید هیچی، اشکالی ندارد. اما اگر مطالباتی دارد، چیست؟
چيزى به اسم “مطالبات” ندارد، يعنى چيزى را از قدرت و طبقه ى حاكم “طلب نمى كند”، اما هدف دارد و در مورد آن هم پيش تر مفصلا نوشته ايم. اما در حد اين مصاحبه هم توضيحى مى دهم. جنبش آلودگى دو جنبه دارد، اول آنكه بر خلاف انديشه ى موجود نوعى آلودگى را به رسميت مى شناسد. يعنى مى گويد هر جلوه از فرهنگ واجد آلودگى خويش است، و ما هر كدام براى آلوده كردن فرهنگ به ويروسهاى خودمان مى جنگيم (دقت كنيد كه اينجا از موجودات خيالى همچون مردم و روشنفكر و غيره خبرى نيست) . آلودگى يك اعلان جنگ است، جنگى ميان طبقه ى فرودست و طبقه ى فرادست براى تسخير موقعيتها. اقليت تحت ستمى چون دگرباشان نيز بايد اين جنگ موقعيتها را به رسميت بشناسد. تسخير موقعيتها با آلوده كردن آن به ويروسها صورت مى گيرد. مثلا يک دسته ى عزادارى با رد شدن از يک خيابان، ويروسهاى خود را در آن خيابان، پياده روها و ميان كودكانى كه تماشا مى كنند پخش مى كند و سرايت مى دهد. يا مثلا منش هاى آنتاگونيستى بلافاصله با تزريق ويروس فرهنگ موجود به يک “آلودگى سالم و سلامت” تبديل مى شوند. چون نه دال ها بلكه ويروسهاى طبقه ى برتر همه جا وجود دارد و آلودگى ها را به سلامت تبديل مى كند. حتى در كشورهاى پيشرفته كه “حقوق همجنسگرايان به رسميت شناخته مى شود”، كلوب ها و مراكزى تاسيس مى شود و سپس همجنسگرايى به آنجا منتقل مى شود . يعنى اينجا هم با نوعى پاكسازى و سلامت سازى مواجه ايم . يعنى جنبه ى آلوده و ويروسى همجنسگرايى خنثى سازى مى شود. براى هنرمند و شاعر ناخودآگاهى طراحى مى شود و سپس هنر و شعر آنها به آنجا منتقل مى شود . بدين ترتيب شاعران ادعا مى كنند كه ناخودآگاه و بطور آنى و خودبخودى شعر مى گويند. پس وقتى مى گوييم “آلودگى” در درجه ى اول منظورمان به رسميت شناختن مبارزه اى در سطح واقعى ميان ابژه هاى آلوده است.
اما “جنبش آلودگى” نه يک آلودگى سالم، بلكه يك “آلودگى آلوده” و يك آلودگى مضاعف است. اين آلودگى مضاعف ديگر شامل آن حركات آنارشيستى يا آنتاگونيستى نمى شود كه همواره به ويروسهاى پدر رسميت مى بخشند و در نهايت آلوده به آنها مى شوند، بلكه تشكيل شده است از “جمعيت ابژه هاى آلوده” و “اطوارها”يى كه هيچ صفت و خصیصه ای به خود نمى گيرند و دقيقا به دليل آلودگى مضاعف شان غير قابل شناسايى اند. در واقع آنها سرايت را جايگزين دلالت مى كنند. اين ابژه هاى آلوده موجوداتى خيالى نيستند، بلكه كاملا واقعى اند و نشان مى دهند كه چگونه يك آكسيون مى تواند يك اثر هنرى مسلح باشد و جامعه را ملتهب سازد و به خود آلوده كند و در نهايت موقعيتى را تسخير كند. بر خلاف حركات آنارشيستى و يا آنتاگونيستى كه ويروسى را پخش مى كنند و سپس آن ويروس توسط وضعيت موجود تعديل و سلامت مى شود، هدف جنبش آلودگى ملتهب ساختن، و در نهايت تسخير موقعيتهاست. هدف ما آلودگى مضاعف فرهنگ، انديشه و هنر است. براى اين كار مكان شناسى و موقعيت شناسى ركن مهمى ست كه نشان مى دهد جنبش آلودگى كاملا هوشمندانه و با سياست عمل مى كند و نه به صورت خودبخودى.
اولین چیزی که پس از ورود به کانادا نظر من را به خود جلب کرد محله های همجنسگرایان یا همان Gay Village بود. من رابطه ی خوبی با این محله ها نداشته و ندارم چون ناخودآگاه دهکده ی جزامی ها در ذهنم تجسم می شود به این صورت که کسی در اینجا به شما توهین نخواهد کرد، در اینجا آزاد هستید و امنیت دارید، در اینجا … اما به نظر من همجنسگرایان در تمام سطح شهر احترام و امنیت می خواهند نه در یک موقعیت جفرافیایی خاص. وقتی این مسئله را با دوستان مطرح می کردم معمولا پاسخ آنها این بود که وجود چنین مکانی هر چند باعث تمرکز و کنترل این جامعه باشد خود یک مبارزه ی اجتماعی است. وقتی مثال عزاداری در خیابان و پخش کردن ویروس ها را زدید به رژه ی همجنسگرایان یا همان Gay Pride فکر کردم. آیا این رژه ها در راستای جنبش آلودگی هستند و چقدر موفق بوده اند. دیدگاه شما در این مورد چیست؟
این از تیزبینی شما ناشی می شود. من هم با شما موافقم. همین مسئله بود که من و امین را در نوشتن کتاب هنر مسلّح با هم همراه کرد. اینکه نشان دهیم همیشه جایی برای هنر ما انتخاب می شود و سپس هنر به آنجا منتقل می شود. و یا بطور کل همیشه مکانی خیالی انتخاب می شود و میل به آنجا منتقل می شود و قرار است تنها در آنجا اتفاق بیافتد. متاسفانه در شعر هم همین قضیه رخ می دهد. چیزی به اسم کتاب یا صفحات کاغذ انتخاب می شود و شعر به آنجا منتقل می شود. چیزی به اسم مدرسه انتخاب می شود و دانش به آنجا منتقل می شود. چیزی به اسم گالری انتخاب می شود و نقاشی به آنجا منتقل می شود. و در مورد همجنسگرایی، چیزی به اسم کلوب انتخاب می شود و همجنسگرایی به آنجا منتقل می شود. ما به همین دلیل کتاب هنر مسلح را نوشتیم. مسئله ی ما این بود که اینها همگی ماهیتی اجتماعی دارند و باید در شهر اتفاق بیافتند. هنر باید در شهر اتفاق بیافتد نه در محیطهای خیالی. مساله این نیست که حالا بیاییم کتابها را بسوزانیم و گالری ها را ویران کنیم یا کلوبهای گی را ببندیم . مساله این است که اینها باید به ویروسهای آگاهی ما آلوده شوند. احمق است هنرمندی که می گوید من برای خودم نقاشی می کنم یا شعر می نویسم. یا همجنسگرایی که بگوید میل من متعلق به خودم است و ماهیتی اجتماعی یا سیاسی ندارد. هنر ما و میل ما، هر دو در محیطهای خیالی محصور شده اند. هنر ما به گالری ها، کتابها، محافل خصوصی تبعید شده، و میل ما به خانواده (یا مثلا همجنسگرایی ما به کلوب، خانه یا دستکم به تختخواب). باید ماهیت انقلابی این امور را به آنها بازگرداند. آنهم با بیرون کشیدن شان از محیطهای خیالی و روی دادنشان در شهر و موقعیتهای آن. Gay Pride می تواند به طور نمادین چنین خواستی را مطرح کند.
بسیار ممنونم که پیشنهاد گفتگو را پذیرفتید. همانطور که قبلا گفتم به دلیل شکل خاص نشریه ی چراغ ما محدودیت فضای چاپی برای گفتگو نداریم اما از مشغله ها و گرفتاری های شما هم بی خبر نیستیم. علاقمندم بدانم که بابک سلیمی زاده به فعالیت های دگرباشان جنسی ایرانی که در چند سال گذشته انجام شده است چطور نگاه می کند و مهمتر اینکه آیا این فعالیت ها می توانند به عنوان جنبش نوپای دگرباشان جنسی باشند و چه شرایطی را باید کسب کنند؟
فعالیتهای شما در این چند سال بسیار تاثیرگذار بوده . و می توان گفت امروز دگرباشان ایرانی به زبان نشریه ی چراغ سخن می گویند. این دشواری کار شما را بیشتر می کند. هرچه این زبان همجنسگرایانه از دلالت دورتر شود و به سرایت نزدیک تر شود، ابژه های آلوده ی بیشتری تولید خواهد شد و در نهایت می توان ادعا کرد که همجنسگرایان ایرانی به زبانی آلوده سخن می گویند. اما اینکه من با شما گفتگو کردم چیزی بیش از “پذیرفتن پیشنهاد مصاحبه” بود. چراکه من فقط به زبان این اقلیتها سخن می گویم و اندیشه ی من اندیشه ی آنهاست، نه اندیشه ی زپرتی ای که در گوزنامه های کثیرالانتشاری چون اعتماد و کارگزاران تبلیغ می شود. در واقع ما در این گفتگو بیشتر با هم همزبانی و همنشینی کردیم. چراکه زبان ما از جنس یکدیگر است. نشریه چراغ می تواند پیش زمینه ای باشد برای پرفورمنس قدرتمند همجسنگرایانه ای که روزی جامعه ی عقب مانده ی ایران را به ویروسهای خود آلوده خواهد کرد. پرفورمنسی که در قلب شهر اتفاق می افتد.
در معرفی خود فقط گفتید که شاعر هستید اگر بخواهید که یکی از شعرهایتان را برای چاپ در چراغ انتخاب کنید، آن کدامیک خواهد بود؟
> وای ، او نخود نبود
او خودش بود !
ای ناخدا ! شما را من با نخود اشتباه گرفتم ببخشيد !
من گاهی به شما فکر می کنم و گاهی فکر می کنم به شمال .
ای ناخدا ! ای ناخودآگاه !
شما را به خدا از روی عرشه پرتم نکنيد توی دريا ! من شنا بلد نيستم . شما بلد نیستم.
البته بچه که بودم کرال ِ پشت بلد بودم . حالا که بزرگم ، کرال ِ پوتينم !
ناخدای نازنينم ! به من حق بدهيد که با اين پوتين ِ چند کيلويی ، شما را کيلويی چند ببينم !
ای ناخدای دل نازک ! هنوز هم از دست ِ من نازکيد ؟ من که چيزی نگفتم . اگر اشتباهتان گرفتم با نخود ، به خاطر گِرد ِ شيشه های عينکی ست که کرده ام به پشم .
اصلا گه خوردم ! خوب شد ؟ بگوييد تا بميرم . اگر نگفتم به چشم !
ناخدا جان ! از اين پس تمام ِ لنگرها را من می کشم بالا !
در تمام سنگرها من می کنم لالا !
تمام ِ بادبان ها را من می کشم پايين !
ديگر در حين ِ انجام ِ وظيفه
نمی کشم حشيش و کوکائين !
تمام ِ عرشه را تی می کشم به شخصه !
آنقدر تا يک متر و هفتاد و پنج سانتی متر مربع از مساحت اش کم شود !
متر ِ مربع ات می شوم !
بع بع ات می شوم !
تو فقط بگو بعله !
شما را به جان سفيدِ کلاهتان !
شما را به خاطرِ مفيد ِ فعاليتهای انساندوستانه تان !
شما را به جان ِ اين قطب نما !
ای قطب ِ شمال و جنوب فدای يک قطب ِ شما !
آخر چرا من فکر کردم شما نخوديد ؟
شما ديگر چرا ؟
چرا از دست ِ من ِ سرباز ِ ارتش ِ نازنازی دلخور شديد ؟!
اصلا بيا برويم توی عرشه با هم بنشينيم
دست در گردن ِ هم کشمش و کُس کش بخوريم !
چرا با من قهری ؟
ای ناخدای قهّار !
من فدای اون پيپت !
من فدای اون دماغ ِ کيپت !
من فدای اون کفش ِ کثيفت !
می بخشی يا نه ؟
يالله بگو !
بايد بروم دست به آب
بخشيدی ؟
خب به تخمم ! نبخش !
مادر جنده !
و من رفتم دست به آب
تا دسته گلها را آب بدهم !
(پاییز 1385)
پسری از جنس گل سرخ، بدون صورتکها
نوشته ی پسری در 22 تیر 1385
———
سلام سلام دوست جونا. خوبین؟ خوش میگذره؟
وای این پرشین بلاگ سرویسشو تغییر داده آدم دق میکنه! واسه هر یه دونه emoticon گذاشتن باید هی صبر کنم یه پنجره باز شه و از توش یکی رو انتخاب کنم. خب غر نزنم. هر چیز جدیدی اولش مشکل داره دیگه.
امروز(یعنی ۲۲ تیر) واسه من یه روز مخصوصه. (نمیدونم با اینکه ۲ ساعته که وارد پنجشنبه شدیم این پرشین بلاگ چرا هنوز تو چهارشنبه مونده) بگذریم.
۲۵ سال پیش وقتی خورشید تازه از آسمون در اومده بود، یه پسر وارد دنیا شد. یه پسر که یه جورایی با پسرای دیگه فرق داشت. فرقی که خودش نفهمید از کجا شروع شد. به هر حال این پسر بزرگ شد و بزرگ شد. اون بالا هم همیشه هواشو داشت. نذاشت که این فرق باعث بشه سر جاش بمونه. کمکش کرد که بره جلو. همینطور که داشت بزرگ میشد خودشم شناخت. اولا نمیتونست کنار بیاد با فرقش. ولی بعدش از بس که به سر و کله خودش زد خسته شد و گفت همینم که هستم. چیکار کنم خب. روزا گذشتن و اون تجربه به دست میاورد، تا اینکه تو یکی از روزای خدا با دنیای وبلاگ آشنا شد. اومد اینجا و نوشت. نوشت و نوشت. یه سری آدمای خوب هم میومدن و میخوندن نوشته هاشو و تشویقش میکردن. اسمش هم تو این دنیا شد پسری. آره، پسری تو این دنیا بهترین دوستای دنیا رو پیدا کرد. دوستایی که هر کدومشون یه قسمت پسری رو ساختن. دوستایی که با دنیا عوضشون نمیکنه. دوستایی که گوش شیطون کر و چشم حسود کور امیدوارم تا همیشه کنار هم و کنار من بمونن و هیچ چیزی، هیچ چیزی از هم دورشون نکنه. آمین.
آره
من ۲۵ سالم شد.
امشب بین دست زدنا و هورا کردنا و بوسیدنا و کیکی که تو تاریکی با شمع روشن بهم نزدیک میشد چشممو نمیتونستم از عدد ۲۵ رو کیک ور دارم.
یعنی این سن منه؟ یعنی اینقد بزرگ شدم. یعنی از این به بعد باید بگم ۲۵ سالمه؟ راستش یه خورده ترسناک بود. خب بین اون هورا کردنا یکی در گوشم گفت که اصلاً بهت نمیاد این عدد. خب خدا رو هزار مرتبه شکر.
ولی امشب که داشتم فکر میکردم، با خودم گفتم یعنی تا کی عدد سنم بهم نمیاد. یعنی ۵ سال دیگه هم همینطوره؟
چند روز پیش داشتم با یه آقای جا افتاده صحبت میکردم. آقایی که میگفت یه زمانی از اون خوش قیافه هایی بوده که تو خیابون همه سرا به خاطرش برمیگشت، و الان ناراحت بود که دیگه مرکز توجه نیست. راستش من دلداریش دادم که نه بابا این چه حرفیه، الانم خوبی.. ولی ته دلم یه کوچولو ترسیدم. با خودم گفتم اگه منم به جایی برسم که دیگه مرکز توجه نباشم چیکار میکنم. اگه به جایی برسم که دیگه دلم لک بزنه واسه یه نگاه خیره چه حسی بهم دست میده. اگه برسم به جایی که بشینم ومجبور باشم با عکس به کسی ثابت کنم که یه زمانی سرا تو خیابون واسه من برمیگشت چی راجع به خودم فکر میکنم! نمیدونم.
ولی میدونم آدم بعضی وقتا چیزایی تو زندگیش پیدا میکنه که دیگه براش نگاه دیگران مهم نیست.
و شب تولدم از خدا خواستم که منم هر چی زودتر اون چیزا رو پیدا کنم که دیگه نگران تعداد چشمای چپ شده و گردنای کج شده ی دوروبرم نباشم. آمین.
یه چیز دیگه هم خواستم. خواستم که آدمایی که دوست دارم رو تا وقتی که من هستم، سالم و شاد کنارم نگه داره.تک تکشون رو. آمین.
به نظر من روز تولد هر کس مقدسترین روز دنیاست. روزی که فقط مال تو هستش. روزی که آدمهای دوروبرت فقط به خاطر تو جشن میگیرن. من همیشه این روز رو دوست دارم جیغ بزنم و به همه بگم که آهای مردم! امروز روز منه. بعضی وقتا آدمهای دوست داشتنی ای بهم تبریک میگن که من اصلاً نمیدونم چه ماهی به دنیا اومدن. و من فقط خجالت میکشم. و هر سال هم باید بیشتر خجالت بکشمچون تعداد آدمای دوست داشتنی هم بیشتر میشه، کاش همیشه دور آدم پر از این آدمای دوست داشتنی باشه. به خاطر داشتن همشون ممنونم. مرسی مرسی.
سالی که گذشت سال خوبی بود خدا رو شکر. سال پیش هم که به دنیا اومدم اون گوشه اختصاصی قلبم مال کسی نبود. ولی دو ماه بعدش صاحب پیدا کرد. شاید بدترین صاحب دنیا که ممکنه وجود داشته باشه. ولی الان که فکر میکنم میبینم مهم نبود. مهم این بود که من عاشق شدم.
البته بدترین کار دنیا رو کردم. همه هم بهم گفتن که کارم اشتباهه ولی مگه اینجور موقعها آدم حرف حالیشه. اینقد میره جلو که کله مبارکش محکم میخوره به دیوار و وقتی حالش جا اومد میفهمه که چه گندی زده. بگذریم.خلاصه عاشق شدم دیگه. ولی همچین پشت دستمو داغ کردم که هنوز با اینکه بیشتر از ۹ ماه گذشته، دو دستی همچین اون گوشه اختصاصی رو چسبیدم که بیا و ببین. نمیدونم امسال چی میشه. فقط امیدوارم این بار دیگه اون گوشه اختصاصی رو به کسی که بلد باشه ازش چطوری مواظبت کنه بدم. آمین!
بین خودمون باشه، یه خورده دستم داره خسته میشه بس که اینقد محکم اون گوشه رو چسبیدم که نکنه یه وقت دوباره بیفته بشکنه. امسال قشنگترین لحظ

